بی ادبی نباشد اگر،
پاره ترین شلوارکی را که
در خانه مجردیتان
در گهوارگی
به ظن یافته ام
بر می دارم
بیچارگی نباشد اگر،
دست می کنم توی مراسم خانوادگیتان
یک بشقاب را
با دریوزگی پنهان
می گذارم جلوی رویم
و تخمه می زنم به لبم
و به فرمایشات پدربزرگتان
زودیاک تعارف می کنم
کون پارگی نباشد اگر،
روی بخار شیشه ای که به زانتیا زده اند
با تنظیم نفرت و استفراغ
به شرع مقدس
با دست خط میرزا ملکم خان
می نویسم گاج
فرسودگی نباشد اگر،
سالها می نشینم در اتاق
سالهای سال
با چراغ پی سوز
به آینه می میخم
حنجره ام را باد می کنم
و لاف می ریزم روی کاغذ
سربازی نباشد اگر،
با جعبه ای پر از جواهر لعل نهرو
در سه نوبت
می آیم به خواستگاری
بی برنامگی نباشد اگر،
شعری گفته ام.
این موسم نامهربان زمستان گویا نیست
یک موسم نامهربان دیگر می خواهم
در پهنه لابد لیوان، لالم
لول لولم اما حالم، قالم قل قل می کند
دستانم گل می کند
در کوچه های یک سرباز، مولتی ویتامین غریبه است
و سرباز یک عریضه است
به مقام جنایت
که از قالب خویش کوچکتر می شود
و اوقاتی که به سر نمی دهد لبریز است
محل خدمت این سرباز ، معمولا تبریز است
در این حکایت
سیگار جوابگوی سوالات من نبود
دیگر نبود
نخی که به آتش بفشانم
تنی که به آبش بفشانم
معرکه بگیرم
شاعر دوست دارد زنجیر پاره کند
بنابر این ، مرخصی تشویقی می گیرد می رود آخر صف
سوار بر ببری می شوم به سوی جنوب
با حداکثر سرعت مجاز
در بغض مشوش یک غروب
دیگر گناه نمی کنم، نه
آینه بغل را نگاه نمی کنم، نه
عربده کنان شعری می گویم
که از قالب من سوسول تر باشد
که اندیشه هایش از من گوگول تر باشد
خجالت می کشد دوباره می رود آخر صف
ایستاده یا لخت باشم؟
یا ضمخت باشم؟ سفت
حالا زمان آن رسیده است که بگویم:
معذرت می خواهم
داری؟
منزلت می خواهم
داری؟
قلوه می خواهم
دل می خواهم
یک سری چیزهای شل و ول می خواهم
اینجوری در فرسایش خودم می سلفم
می لاسم با رودخانه بزرگ مجوسی ام
به نهایتی می اندیشم در مراسم منظم عروسی ام
قلب نتپیده مراد بود
تپیده است دلم
تپه است دلم
جیره قندمان، روزی یک حبه است دلم
آخر صف
این پیغامی به من می کوبد
پارویی به دست می گیرد
و برفهایم را می روبد
این می گوید:
" می دانم ، - مطمئنم که نمی داند
در جمودی که به اسارت خویش کافته ای
نوجوان می مانی
دریچه هایی را برای تنفس وام می گیری که سود بالایی ندارد
جایی که باید می شتافتی، شتافته ای
جایی که نباید می شتافتی هم شتافته ای
و یه جورایی در بعضی موارد ریده ای"
این کوتاهترین آرزوی من بود
روزهایی که برنمی خیزد را گداخته ام
شب هایی که سربلند ، گوشه آسایشگاه
کنار بخاری ، شرمنده ، کوتاه
هر روز با تو باشم را هر روز با تو پاشم را با تو جاشم را در این وسوسه را در این تخت را
زمزمه کرده ام
من ، به تنهایی خودم را ساخته ام
نتهایی را به باخ باخته ام
از ریشه تا شاخ
پیش دوستانم نالیده ام
همیشه با داشته های خودم بالیده ام
تا شدم این
تنی که دنبال تلنباری پرونده بود
تن بنده بود
که در آخر صف بود
اکنون ، فردی را در بر می گرفت که آسوده نبود
بدین سان اجاره نشین چشمهایی می شوی که آلوده نبود
هرگز آلوده نبود
بستنی بود اما فالوده نبود
و غمت اشائه خوشبختی دیگران است
اشاره به دوردست ها کن
اشاره به دوردست ها کن
اون دور دورا رو نشون بده
اون دور دورا رو نشونم بده
سرش سرما نمی خورد
بگذار خوب تماشایت کند
مردی که خنده های تو را زیر پا گذاشته است
همیشه کلاهش را جایی جا گذاشته است.
بهمن ۸۶
به کبریت نگاه می کنم
به کاریز می روی
تو در دوردستها
به ماتیک می زنی
دستور می دهند
لابلای پدیده های مابعدالطبیعه
مستور می شویم
حرف های خوب و رومانتیک بزنیم
حرف های دراز
و خمیازه بکشیم
ناز یکدیگر را
به اندازه بکشیم
ما کار خودمان را می کنیم
به چشم شما عجیب و مرموز می شویم
و به شرکت مخابرات همیشه مقروض می شویم
بگذار قانون بنویسند و نظام
حسنعلی منصور می شویم
می پیچیم به نماز
به درختانی که از زیر بغلشان نهرهایی جاریست ، بگو
جهان بینی محترمم را از حلقومم در می آورم
بینی محترمت را
آرزوهایم ارزانی شما
عوضش وقتی که می آیی
در آسمانی که حجاب ندارد بادبادکم را هوا کرده ام
آواز سر می چه چهم
وقتی که می آیی ، به ریالم
بی جامه ام
یعنی پیژامه ای خوشرنگ و خوشبو ندارم برایم یکی بخر
در کنکور نشسته بودم روزی که به چشمانت خیره
روزی که تا دیروقت کتری ام عصبانی روی گاز بود
و پنجره اتاقم باز باز بود
خسته نمی شدم
اگر بنا نبود در بسترت بیاسایم یا بیاساییده بشوم
با ماسوره ای به سبز مورد علاقه ات ، قهوه ای
دلبسته نمی شدم
اگر بنا نبود در مصدرت بیازایم یا بیازاییده بشوم
به شما می گویم
در سرنوشتم به کبریت نگاه می کردم
و آن را مورد بررسی قرار می دادم
همه دور میزی جمع و جور بودیم
بعضی سیاه و سفید
بعضی بور بودیم
اما آنگاه که تو باد می وزیدی مستم
اما آنگاه که تو باد می وزی
به بحرانهای عاطفی ام شاد می وزی
ماشین آتش نشانی هستی
آب می پراکنی با فشار
به سانتیگراد عاشقی ام
خواب می کنی بچه های مرا
در کلاس رازقی ام
و ما خودمان اینجا صفا سیتی عشق و حال در اتاق این طرفی
با شب هایی قشنگ و ملایم و علفی
قصه ام آموزنده و خجالتی شد
پسته خام بخوریم خوب است؟
امشب چی برای شام بخوریم خوب است؟
این قاب عکس را
اولین بار توی حمام فهمیدم
روی ۲ سالگی ام
جایی که خون از من می چکید
و همه خرسند که نوکش پیدا شد
جایی که برایم دست می زدند
اورشلیم را می پرستم
و ملتمسانه به ملکه ای دل می بندم
که کاریزماتیک است
دور فلکه ای می گردم ، بایستم جریمه ام می کنند
هی می خندم ، می خندم
شعر اگر نگویم می گندم، بگویم جریمه ام می کنند
این طوری که دنبال ضامن می گردم
بالاخره یک روز چاقو می شوم
اما اگر به من انار بدهی
یا نشانه ای از بهار بدهی
انار می شوم
پر از دانه های قرمز مورد علاقه ات ، سبز
یا نشانه ای از بهار می شوم
اگر ندهی ددم دامم دیوم
سوار موتورم می شوم ، می رم

به شما نمی گویم
در این بحبوحه شاعرانه
در این شعر
وقتی که عاشقانه بودم
و شاد و خوشحال سرگرم نوشتن
پدرم مرا یواشکی
از پدرش گرته برداری می کرد
و از ختنه گاهم پرده برداری می کرد

آبراهام عاشق مي شود
عقربانه می زند دلم ، چشم تو
هگمتانه ای
در نیاری می خورم، کفشتو
حکمتانه ای
تو تراز لوبیایی ام ما
تو جهاز خولیایی ام ما
بیایی ام ما ، بیا پیشم، پیش بیا
بیا دلم گرفته آتیش، بیا
تو شراب شاهی ام ، خوشگله
بوسه های تو کافی ام ؟ مشکله
هر پری به سوی تو روانه زد
هر دری به سوی تو جوانه زد
مهربانه ای
ای please تر از جميع كائنات
وي تميز تر از جميع كاهنات
نبض رودخانه اي خوشم مياد
اي رونده پل صراط
وي مهندس مخابرات
كه يك عدد خال داري اينجاي لبات، دقيقا اينجات.آره خودشه
دست هاي من كمين توست
چشم هاي من زمين توست قدم بزن
شعر عاشقانه ام رهين توست رقم بزن
كي به سوي تو روان شوم؟ كي؟ بگو !
كي به سوي اصفهان شوم ؟ كي ؟ بگو!
كي بنوشم از زمزمت؟ كي ؟ بگو؟
كي صدا كنم به اسم اعظمت ؟ كي ؟ بگو!
هل به سوي تو زمان كنم
ول به سوي تو جهان كنم
boos هاي من پر از o است
گفته هاي من پر از تو است
ني براي توست مي زند
هي براي توست مي زند
سازهاي دهاني ام، واج توست
اين همه جواني ام، باج توست
لي كه مي شود 2 تا ، 2 منم
يك تويي ، تو 2 تا ، تو منم
يك تويي ، تو 3 تا ، جو منم
اي پيام هاي ممتد سلولزي
"شب به خير بوس" هاي گلوكزي
نان بربري بخر، بيا
خوان من ببر
پا شو روسري بذار، بيا
جان من ببر
رهسپار روزهاي كودكي شدم
از فراق روي ماهت عينكي شدم
گز بذار رو لبم ديگه
لب بذار رو تبم ديگه
تب بذار رو شبم ديگه
طب سوزني بكن مرا
وقتهايي كه ناز مي كني نجيب
بسته هاي عقده ام باز مي كني عجيب
جاده از تو گول مي خورد، پيچشي
ديده از اصول مي خورد ، بينشي
پرسشي ! كشاكشي! كشش!
كش مياد شعر من به سوي تو
در منار من جنبشي شديد آوري، بمون برام
در نوار من سولفژي پديد آوري ، بخون برام
رقص ماهرانه اي گلم
نكن خلم
بال نزن نرو
من چي كار كنم نپري؟
من چي كار كنم شب نري؟
كاش گوشي دلت هميشه خط دهد
طعم دوغ خانگيت مهلت دهد
گاس هيدينك مغز من شدي، غلامتم
اسپرينگ نغز من شدي ، تو كارتم
من كجا توانم اين مشك را قمقمت كنم؟
عشق را به پارسي دري ترجمت كنم؟
گز اعلا
این سوزن وریدی
از مقامات حمیدی
تا داروخانه دکتر عبیدی
من را با لباس نظامی دیدی،ندیدی؟
این آسمون غرمبه تر از بلبل
این آنکه همیشه به ما می زند زل
ژنرال مارشال دوگل
آن لیموتر از بیلیارد
وان دوست داشتنی تر از میلیارد
وان حمام در خواب
کرمهای مذکر شب تاب
بر آب در آب در خواب
متولی محترم ارمغان بهزیستی
یک لیوان آمیب
یک عدد سیب
تهیه بکن لیستی
از دو پرس زولبیا
از وقتی که به ما می دهند لوبیا
از همه شما معلمان صاف و ساده و بی ریا
آن خلاصه فروش سر چارراه
این سوال برانگیز قرن بیست و یکم
از جریمه ام بکاه
خودت را به قبضم بمال
با یک سری تکنیک جالب و با حال
از پلمب درم بیار
یک بلایی سرم بیار
خشمت را بذار لای پاهام
چاق شو ورم بیار
عمامه ات را جفت عمه ام
جریحه ات را جفت ممه ام
گاز بگیر منو
نگذار منقلب شود
بزنیم در و دیوارتان را باغچه کنیم
یک فکری به حال گلهای تاقچه کنیم
عروس هایی در انتخابات باشیم
همیشه با شما در حال ملاقات باشیم
شعری که سیاسی بشود گه مصب است
این گه مصب، شعر نیست مذهب است
آن مسلمانان محترم قسطنطنیه
که فرار می کنند از بلا و بلیه
هله هوله تر از هلو
ملایم مکدر مرطوب
تفریحاتی سالم و مطلوب
آنکه همیشه در جنگ می شود مغلوب
گوادلوپ
هوس
تو دلم پا نمی ذاره هوس
نبود ِ نفس
و بودِ قفس
و دود سیگار و تور سیمین
و هذاالبلدالامین
ایست !
از ضربانش پیداست
که او کیست
وین تن پیمایی که متاهل به سویم می گردد به خاطر چیست؟
توی دست و بالم تصورات، خدشه ای می برآرد
تفکرات، شوت می برکند
به تحملت
و مجاورم را کنترل می برنماید
می بینمت؟
گرو
هان
خیلی خوب
درود
جناب
گرو
هان
خیلی خوب
درود
جناب
قبل از اینکه مرا در ابتدای این شعر تب روماتیسمی می گیرد
بیا برویم پیک نیک، بزنیم سیخی به کباب
بیا بزنیم شراب
به طور نامحسوس، احساس می کنم که کنترل می شوم
جایی که اسم آدم را می نویسند
پدر اسم آدم را در می آورند
اسم پدر آدم را در می آورند
اسم پدربزرگم اسلام است
ما هم که دیدیم اوضاع خیطه می فرستیم صلواتی
و غلت می خورند آدم ها در کلماتی
که در انتهای این شعر می میرند
ما هممون می میریم
ولی تو باور نکن، ببار
ببار ای بارون ببار
آخه فدات شم توی عالم استتار
چه استتار عبارتست از انقباض ،انبساط ، انقباض ، انبساط
چه استتار عبارت نیست از
ایست!
چه پراکنش دقیقی
چه سیاه جیغی
نهصد بار می شنوم قار
یک کلاغ نهصد بار می گوید قار؟
یا نهصد کلاغ یک بار می گویند قار؟
این کلاغکان بوی چراغ قوه می دهند
بوی فشفشه می دهند
بوی خامنه
این کلاغکان را ولش
" یه بوس بده برو بهشت"
از خوبی جنس اسکیزو
فاز عوض می کنم،غلاف می کنم این چاقوی تیزو
برات می گم از عقوبت آموزش های زمستانی
تا ستاره هایی که بر شانوانت می روید
درد هایی که در زانوانت می گوید:
بهار می شود،بهار می شود
که نظم برقرار شود که امن شود همه جا
اما عزیزم خبری نیست
این جور مواقع بدین سبب است که تبریک می گویم
چونکه در این امنیت مسموم بلدی بخندی
چشمانت را ببندی
و در انتهای این شعر کال
فرزندی بیاوری برایم که رسیده باشد
تپل مپلی و ناز
همینقد بسه خوشگلم ؟یا بگم باز؟
ایست!
جهت گشایش عقده هایم
همش علاقه دارم خودم را به شما معرفی کنم
علاقه دارم که بگویم از حالم. بگویم کلمه عبورم ، اسم اعظم تو را مرور می کند
این شعر از من عبور می کند
و امام زمان زیر پتویم ظهور می کند
زیر پتو بخور می دهم
و قلبی که می تپد، نمی تپد
قلبی که نمی تپد، می تپد
قلبی که نارسا،احمقانه و نامنظم است،بد می تپد
قلبی که نمی تپاند شما را
به همه شما برو بچ بیمارستانی
سربازان سیستانی و بلوچستانی
در انتهای این شعر های بی شعور
در شبهای پانسیونی پاییز
و زمستانی آسایشگاه
با اقتباسی از بوف کور
روی کیوسک های سرماخورده
قیریچ قوروچ قیریچ قوروچ
شعری عاشقانه نوشت و کنترل نشد
- ایست!
- آشنام
- آشنا کیست؟
- آنکه شعری نوشت و نمرد؟
- آنکه هر چه تعارف کردیم نخورد؟
از تو
تا تو
من با توام ای رود
ای زاینده ترین رود
از سویی باخته ، با پیراهنی بافته، مردی ساخته ، با خود چه کرده است؟ کلام ها و نموری صورتش سراغ می گیرد از جبروتی منصور و فکرهای بالاتری تسخیر می سازد سرای ماهوی کوتاهت را.
چقدر یا چه کدام؟ از رویش بپرید ، من آتش گرفته ام.ننویسم؟ نگویم؟ تصور نکنم؟ تصورت از من، بوی سریال تلویزیونی می دهد.بوی هندسه نا اقلیدسی، بوی لب، و هر شبی لبی دارد هویدا ، و هر لبی، تبی دارد ناپیدا.
اگرچه کوششی با من کشتی می گیرد ما نسل اندر نسل آخوند و کشتی گیر بوده ایم.او امام زاده ای شده است محبوس و مغرور و گمراه.در پشت کوهی خاکش می کنند که به دشواری می شود مو های نکاشته اش را شانه زد.
جول و پلاست را روی گهواره ام پهن می کنی.صبر نمی کنی که بگویم صبر نمی کنی.همش می خواهی ماه را مورد تمسخر ادیان قرار بدهی و سال را مورد ضرب و جمع.بیا، وضویم را تو بگیر.غسلم را قفلم را و پستانکی که با علاقه و خلاقیت از تو بیاساخته ام و شعر هایی که بیاگفته ام را آنقدر با علاقه و عقلانیت بیازده ای که بهزیستی بردشان.
مامان! چرا هیچ وقت خوب نمی شوی؟
چرا بیست و یکم نمی آیی به ملاقات منیزیم؟
من زن هم بگیرم خوب نمی شوی
نماز هم بخوانم مسلمان هم بشوم خوب نمی شوی
خوب هستی و خوب نمی شوی
سیگار هم نکشم؟
ایها الناس!
من به مادرم رفته ام و هنوز بر نگشته ام
چه اشکالی دارد؟ ما هم آدمیم مامان! ما هم توی شعر کم می آوریم آقا
عقل من که به همه جا قد نمی دهد.ما بعضی وقتها می رویم و پشت سرمان را هم نگاه می کنیم.بعضی وقتها نگاه می کنیم. هی می رویم از اول تا آخر را می خوانیم.یک خورده برای خودمان کلاس قائل نمی شویم.
مخاطب عزیزم.می خواهم از موضع ضعف با تو صحبت کنم که مساوی باشیم . این را گفتم که به من توجه بیشتری داشته باشی،درنگ کنی و دلت برایم بسوزد.گریه کردم که مرا بیشتر ببینی .مرا از خودت ضعیف تر بدانی.گولت زدم چون من کما فی السابق آخر شب قوقولی قوقو قوقولی قوقو
من خروسی امام زاده هستم که شیوه خروس را در جفت گیری نمی ستاید.او به سبک درختان جفت می اندازد.به سبک درختان اتوبانی که نصف آخرشان توی زمین است و نصف این ورشان توی زمان.تابوی من تکرار است.از کرارت و شرارت پنهانم.دستی توی یک جنایت داشته ام و وقتی شعر می گوییم،احساس می کنم همه مخاطبانم کشیش هستند.
به نظر شما سرماخوردگی نویسنده این سطور در سطرهایش مستور است؟به نظر شما این سطور حاوی یک دستور است؟چرا عادت کردین به ساطور؟ چرا هیچی نفهمیدند از نوشته هات؟ از این واضح تر؟ از این مشکوک تر؟ از این پیچیده تر؟چرا عادت کردین به نوشته هاش؟ماهی چند روز به من عادت داری؟ماهی چند بار ماهی می خوری؟ماهیچه چی؟ می خوری؟ نمی خوری؟ چی؟ چی می گی نمی شنوم.چی؟بلندتر بگو.یه خورده دیگه... یه خورده دیگه... بلندتر... خوبه،حالا کامل و واضح حرفاتو دارم نمی شنوم،چی می گی؟
می خواهی یک جوری بنویسد که وقتی خواندیش،فکر کنی از او زرنگتری؟کور خوندی ، یعنی:
- یک کلمه که از سه حرف کاف، واو ، ر بود را خواندی
- چشمانت کور بود و مطلبی را خواندی
- این کلمه کور نبود. مثلا کار یا چیز جالب دیگری بود و آن را کور خواندی
- خوند یک پسوند است که بعد از حروف و کلمات می آید.مانند آخوند،امام زاده،سه شنبه بازار،ملا صدرا
قبول دارم ، آن دومیه یک مقدار ناجالب است و به خاطر همین دارم گریه می کنم.ولی در طول این نوشته حتی یک قطره اشک از چشمان کورم نیامد.یک قطره که معنای گریه بدهد ندارم که بیاید بیرون.به خاطر همین دارم گریه می کنم.
توی من گریه می کند و بیرون من می خندد.اما آنکه می خنداند شما را توی من است. و آنکه می گریاند مرا،توی شمایان نیست. و بیرون شما می خنداند بیرون مرا.شما دوستان من که تو و بیرونتان می خنداند دوستمان را.شما دوستان من که می دوستانید توی خنده مرا.دوستتان داریم.
حالا از سر دوستی ، بزن به دستم، دوستم کن با خیار،کلم بروکلی، کاهو فرانسوی، آووکادو،خورشت فسنجون، پلاک ۶،برسد به دست محمود احمدی نژاد.
۱ - عاصف :خوبی اش این است که صدایت در گوشم است و در واقع با صدای خودت شعرت را می خوانم.
راستی در مجله ی گوهران مطلبی در مورد پست مدرنیسم خواندم که نگاهی انتقادی داشت و البته که من هم خوشم آمد. هرچند من تو را و شعرت را دوست دارم. شاید هم شعرت را دوست دارم چونکه خودت را دوست دارم و البته که این بد است. شاید باید با شعرت برخورد جدی تری بکنم و آنرا جدا از تو به حساب آورم.
هرچند که دلیل این هم باز خود تو باشی.
پاسخ به عاصف:
عاصف لطفا شعرم را از من جدا ندان.این منم که می گویم شعر.این منم اون ساده دل ساده دل ساده دل آها بیا آها برو ، برو برو... من هم تو را و بعضی وقتها هم شعر تو را دوست می دارم
۱.۵ - ایوب:نمدتم صمد!
پاسخ به ایوب: صمدتم نمد!
۱.۷۵ - پاسخ به بانش بچه:
همه چیم یار یار قربونتم وای وای غیر تفنگم.هر کسی باشه تو خط دلدارم باهاش می جنگم.
۲- ابتدا سوالات نصیحتی :
آقای محترم سلام ...
چند تا سئوال فی البداهه دارم ...
1 - آیا نوشته هایت را شعر می دانی ؟ و آیا درست تصور می کنم که آنان را پست مدرن می دانی ؟ اگر یک تعریفی از شعر و پست مدرن برایم ارائه کنی ممنون میشم .
2 - تفاوت نوشته هایت با اراجیف ( تنها نظر به معنادار نبودن در نگاه اول ) و پرت و پلاهای مجانین ! و چند دیوانه ای که اتفاقاَ خوب می شناسمشان در چیست ؟ ( سئوالاتم جدی تر از آنی ست که با آن حالت داری می خوانی شان ! مرتیکه )
3 - چرا نوشته هایت را در وبلاگ می گذاری ؟
4 - به هم ریخته گی و عدم انسجام و ارتباط معنایی و بیانی نوشته هایت را چقدر ناشی از محیط و جامعه ات می دانی ؟ چقدر از این سبک نوشتاری ات را قائم به ذات می دانی ؟ خیزشی درونی ست یا عکس العملی بیرونی ؟
5 - راستی تو از آبان 84 تا مرداد 85 فقط یه شعر گفتی .. چرا ؟ چی شده بود ؟
6 - راستی من مدتیه فکر می کنم در تعاریف به جای اینکه بگم چی باید باشه بهتره بگم از نظر من چی نباشه بهتره !! اعتماد به نفسم رو از دست دادم یعنی ؟ نه بعیده ! چه ربطی داشت ؟ کاش منم مثل تو در گفتن حرفهای در ظاهر تکراری و بی ربط ! اینقدر دچار عذاب وجدان نمی شدم ! ولی خب هر چه باشه پاچه خواریتو نمی کنم تا برام نظر بذاری !! من اگه دوستت دارم دلیلشو تو حس می کنی .. می فهمی .. مال همین چند روز هم نبوده و نیست .. به میزان بده و بستان هامونم ربطی نداره !!
انتها پاسخ به نصیحتی:
۱ - برای من دیگر مهم نیست که نوشته هایم شعر باشد یا نباشد.برای من مهم نیست که پست مدرن باشد یا نباشد.شعر پست مدرن یعنی گوزیدن در یک مهمانی در حضور یک جمع بسیار متشخص و موجه.یعنی اینکه شما از طریق گوز احساسات ، عصبانیت ها، دغدغه های فکری و عقده های خود را با بوهای متنوع به بیرون پرتاب و خود را تخلیه کنید.
۲- نوشته های من دقیقا شامل اراجیف و خزعبلات یک انسان اسکیزوفرنیک می باشد.پرت و پلا می گویم و وقتی می نویسم عقل سالمی ندارم.
۳- برای جلب توجه و تخلیه عقده ها و اعلام کنم که زنده هستم یا برای سرگرمی تفریح و بازی کردن با کلمات و مخاطب. می خواهم بگویم موجود برتری هستم از تو
۴- بدون تاثیر از جامعه نمی نویسم.بدون جامعه بدون حضور انسانهای دیگر بسیار برایم زندگی سخت و غیر قابل تحمل است.بیشتر عکس العملی بیرونی و خیزشی درونی است تا خیزشی بیرونی و عکس العملی درونی
۵ - یک شعر به تاریخ ۲۰/۱۲/۸۴ گفتم.چشمت کور بود ندیدی؟
۶ - چون احساس کردم سوال شماره شش به صورت اسکیزوفرنیک پرسیده شد نیازی به پاسخ اسکیزوفرنیک می بینم.و آن هم این است که من هم تو را دوست دارم
۳ - پاسخ به کامی،ابتدا سوال کامی:
نظرات طرفدارات خيلي باحاله.من اگه از اين طرفدارها داشتم مي رفتم رييس جمهور مي شدم. چون همونجوري كه الان براي احمذي نژاد نظر مي دن براي منم نظر مي دادن.ولي فكر كنم جديدا يه حس سادو ماليخوزيستي در اشعارت وجود داره؟ نه؟ اگه توهم نفهميدي اين حس چجور حسيه اشكال نداره.همين الان از ... درآوردمش.
لیپید لیکوئیدم
پرسه می زند در زنخدانشان
آری من همین را می خوام
اگر این شعر را تا آخر نخوانی ، دهنت را می گام
از کبودی خاورم نجیبم کن به جلو
حالا دوباره از آخرم
تو،جیب مرا و من ، روده ات را و آقا پلیسه گوش هردویمان را می برد
اینا رو فاکتور کن براش
حالا دوباره جلوه بساز
خانه بساز
خمره بساز
توی خمره با من آمپول بازی کن
تو را به خسبالودگی ات ، چالم کن
لجم و شعرم را در نیار
کاری نکن من اینجا مانند یک خیار
آلتم دارد زیر خروارها خر،خاک می خورد
و پشت حالتم چاک می خورد، چونکه پلیسه از مد افتاده است
و خس خس می کند لب خندانشان
ویندوزم بالا نمیاد توی باغ و بستانشان
وای مثنوی هزار و دو ملت گفتم
وای وای حالا چی کار کنم؟
وای چه بدم
من، صمدم
لم یلدم
و لم یولدم
کرانچی ات فی سبیل الله بود آیت الله بود
مثل سیر ترشی ، هورمون های کهنه ببار
عزیزم ! این حرف زدنهای در گوشی بهم نمیاد
مدل خرگوشی بهم نمیاد
یه گوشی بهتر بگیر برام،یه خورده بهم حال بده دیگه،دستم را بگیر ببر پیش دوشیزه محترمت،بدوش مرا
سپس بذارین خوب بجوشه
بعد از ده دقیقه ببینید چی توشه
آنگاه با چکش ، خوب می زنم به انگشتانم،له می کنمت که دیگر ، گه سگ! نزن بهش، می گم نزن بهش ، بگیر این ور
من، بین تو و تویوتا کمری
یک کلت کمری همیشه با من است را انتخاب کردم و یک دیکتاتوری
بزن عقب
بزن جلو
بزن کنار
آهان! حالا همه بیان وسط
بگذارید به همه سروران جی جی برسد
جی جی جی جی جی جی ماهو
جی جی جی جی جی جی کاهو
تا اومدم بگم پس من چی؟
وای تیر خوردم
ایناهاش ، ببین خورد به اینجام
ببینید! دارد از اینجای دوستمان خون می آید
و چیکه می کند روی نمد
دوست عزیزمان صمد
بخوانید من یقرأ فاتحه مع الصلوات
اگر این ننوشته را برای شش نفر با صدای بلند نخوانی ، بعد از حتما امشب یک نفر پیدا می نشود که این را با صدای بلند برای شما نخواند.بنابر این هر آدم بدی یک سیگار بنیادین دارد.هر آدم خوبی ، پدر سوخته است.بر جمال و جلال سه تا هزار سه تا هزار سه تا هزار هزا سه تار هتا سزار
تریاک گفت:
هر پدر سوخته ای فرشته اش تویی
هر فرشته اش ، نوشته اش تویی
هر نوشته اش ، گذشته اش تویی
هم تویی، هر تویی، تویی تویی
و من
پدر سوخته ای که یک سیگار بنیادین دارد
خوب مخاطب عزیزم ! تا اینجا ، این چیزی که نوشتم کدامیک است؟
۱. احمقانه ۲. ابلهانه ۳. مسواک
اگر جواب ندهی این کی بورد را توی کونت فرو می کنم.تو گه می خوری و این نشاسته ها نشسته اند.با ضم اول و کسره ای که مال اون حرف دومیه هستش
و ما متوسل می شویم با هم
به ضریح متبرک و مدام فرج
به ضریح متبرک و مدام عدم
این بلغارستان چیه میاد سر زبونم؟
این چیه؟ بگو بدونم بگو بخونم
اینو دیگه از چه جوری اینجا ، جاش کنم
جا بدهنم اینجا ، بوسی به لباش کنم
یه قل بده منو با توام
دو قل بده منو با توام
قل قلی کن من را
فسقلی کن من را
و برو این را از آنهایی بپرس که توی غارشان،ننگینانه،گرگ های همدیگر را دارند می ممکند
برو این را بمک
به جک
به سنگدانت بگو
و به جز در مورد فرشته ام
کسی که آنتونیو باندراس نیست منم
کسی که منم
حالا من را در گه خوریتان شریک می کنید؟
۱.بلی ۲. بلی ۳. بلی ۴. بلی ۵. بلی ۶. بلی ۷. بلی ۸.موارد ۱و۳و۵و۷
اگر نکنی موارد ۲و۴و۶و۸ را در کونت فرو می کنم
آدم باش ! فهمیدی؟
نفهمیدی؟ آدم نمی باش!
در حالت و فضای آدم نبودن به سر ببر،فهمیدی؟
کاش اون آدم باش رو توضیح می دادم.چونکه آن را کاش نفهمیدی ، فهمید؟به نظر شما مخاطبم آن را می فهمد؟منظورم مخاطبم در نوشته ام نیست.منظورم از مخاطب کسی است که این نوشته را همین الان دارد می خواند و منظورم از فهم،نفهمی شماست،نه نفهمی او. چیه؟ ها؟ چیه؟ منظورم حتی شما دوست عزیز نیست که دارد این را می خوانید،یا برایتان یکی دیگر می خواند.
یکی ، دیگری دید بی دست و پای
دیگر به یکی گفت: در شوشتری؟ آهنگری؟
یکی گفت: آن پروژه با اون قیمت خوب توی ادبیات چه کار می کند؟
دیگر گفت:
با خواندن این نوشتار، تا اینجا حالت از چه کسانی به هم می خورد؟
۱.مخاطبان ۲. مخاطبین ۳. مخاطبون ۴. منار جنبون ۵. من
اگر به این سوال جواب بدهید ، امشب هر سوالی که دارید آرزو می شود و هر آرزویی که دارید قول نمی دهم که داشته باشید.التماست می کنم، جواب بده.التماست می کنم به من این فرصت را بده که.التماست می کنم که همه جای این نوشته حضور نداشته باشی تا من به چیز های دیگر هم بپردازم.مثلا آن سربازی که حضوری ۱۵۰ متری در مسیر زندگیم داشت و نمی دانست تو چقدر خوشگل هستی
اینجا چون دارم فکر کنم چون دارم می رینم، یک بار دیگر برویم سراغ نظر سنجی؟
۱. همه گزینه ها ۲. گزینه ۳ ۳. گزینه ۱ ۴. هیچ کدام
من وجود ندارم.این را همین الان فهمیدم که توی توالت زانو زده ام.یک بار یکی از بچه های دوران کودکستانم نیز
در کودکستانم نیز همین را به من گوشزد کرده بودند که با دختر های همکلاسی ام بازی نکنم ! و ما آن پشت روی علفها و من روی آنها علف می ریختم و آنها علفی می شدند و دستهای من را یبوستم از من گرفت
حالا شما ، همه، توی کون من هستید.
