اگر این ننوشته را برای شش نفر با صدای بلند نخوانی ، بعد از حتما امشب یک نفر پیدا می نشود که این را با صدای بلند برای شما نخواند.بنابر این هر آدم بدی یک سیگار بنیادین دارد.هر آدم خوبی ، پدر سوخته است.بر جمال و جلال سه تا هزار سه تا هزار سه تا هزار هزا سه تار هتا سزار
تریاک گفت:
هر پدر سوخته ای فرشته اش تویی
هر فرشته اش ، نوشته اش تویی
هر نوشته اش ، گذشته اش تویی
هم تویی، هر تویی، تویی تویی
و من
پدر سوخته ای که یک سیگار بنیادین دارد
خوب مخاطب عزیزم ! تا اینجا ، این چیزی که نوشتم کدامیک است؟
۱. احمقانه ۲. ابلهانه ۳. مسواک
اگر جواب ندهی این کی بورد را توی کونت فرو می کنم.تو گه می خوری و این نشاسته ها نشسته اند.با ضم اول و کسره ای که مال اون حرف دومیه هستش
و ما متوسل می شویم با هم
به ضریح متبرک و مدام فرج
به ضریح متبرک و مدام عدم
این بلغارستان چیه میاد سر زبونم؟
این چیه؟ بگو بدونم بگو بخونم
اینو دیگه از چه جوری اینجا ، جاش کنم
جا بدهنم اینجا ، بوسی به لباش کنم
یه قل بده منو با توام
دو قل بده منو با توام
قل قلی کن من را
فسقلی کن من را
و برو این را از آنهایی بپرس که توی غارشان،ننگینانه،گرگ های همدیگر را دارند می ممکند
برو این را بمک
به جک
به سنگدانت بگو
و به جز در مورد فرشته ام
کسی که آنتونیو باندراس نیست منم
کسی که منم
حالا من را در گه خوریتان شریک می کنید؟
۱.بلی ۲. بلی ۳. بلی ۴. بلی ۵. بلی ۶. بلی ۷. بلی ۸.موارد ۱و۳و۵و۷
اگر نکنی موارد ۲و۴و۶و۸ را در کونت فرو می کنم
آدم باش ! فهمیدی؟
نفهمیدی؟ آدم نمی باش!
در حالت و فضای آدم نبودن به سر ببر،فهمیدی؟
کاش اون آدم باش رو توضیح می دادم.چونکه آن را کاش نفهمیدی ، فهمید؟به نظر شما مخاطبم آن را می فهمد؟منظورم مخاطبم در نوشته ام نیست.منظورم از مخاطب کسی است که این نوشته را همین الان دارد می خواند و منظورم از فهم،نفهمی شماست،نه نفهمی او. چیه؟ ها؟ چیه؟ منظورم حتی شما دوست عزیز نیست که دارد این را می خوانید،یا برایتان یکی دیگر می خواند.
یکی ، دیگری دید بی دست و پای
دیگر به یکی گفت: در شوشتری؟ آهنگری؟
یکی گفت: آن پروژه با اون قیمت خوب توی ادبیات چه کار می کند؟
دیگر گفت:
با خواندن این نوشتار، تا اینجا حالت از چه کسانی به هم می خورد؟
۱.مخاطبان ۲. مخاطبین ۳. مخاطبون ۴. منار جنبون ۵. من
اگر به این سوال جواب بدهید ، امشب هر سوالی که دارید آرزو می شود و هر آرزویی که دارید قول نمی دهم که داشته باشید.التماست می کنم، جواب بده.التماست می کنم به من این فرصت را بده که.التماست می کنم که همه جای این نوشته حضور نداشته باشی تا من به چیز های دیگر هم بپردازم.مثلا آن سربازی که حضوری ۱۵۰ متری در مسیر زندگیم داشت و نمی دانست تو چقدر خوشگل هستی
اینجا چون دارم فکر کنم چون دارم می رینم، یک بار دیگر برویم سراغ نظر سنجی؟
۱. همه گزینه ها ۲. گزینه ۳ ۳. گزینه ۱ ۴. هیچ کدام
من وجود ندارم.این را همین الان فهمیدم که توی توالت زانو زده ام.یک بار یکی از بچه های دوران کودکستانم نیز
در کودکستانم نیز همین را به من گوشزد کرده بودند که با دختر های همکلاسی ام بازی نکنم ! و ما آن پشت روی علفها و من روی آنها علف می ریختم و آنها علفی می شدند و دستهای من را یبوستم از من گرفت
حالا شما ، همه، توی کون من هستید.
قرار نبود این شعر در میان احمقانه هایم باشد.انتخاب عنوان احمقانه ها خود طعنه و توهینی بود به عاشقانه ها! توهینی بود به عشق:مفهومی کلیشه ای تکراری سرشار از عجز و نیاز و حقارت عاشق. و در دیگر سو معشوقی اثیری و غیر آدمیزاد.
مخاطبم در شعرهایم هرگز انسانی مفرد نبود و سعیم بر این بود که راوی حضور پر رنگی نداشته باشدو شعر ، خودش، شاعر باشد . مرامم در شعر آن است که گذاری باشد از مونوفونی به سمفونی از تکنوازی به ارکستر و بالعکس(اتفاقی که در این شعر نیفتاده است،در این شعر تکنوازی کرده ام ،ساز دهنی زده ام)
آنچه من از مخاطبم می خواسته ام ،صرفا دیدن تصاویر و واژه ها و حروف بوده است.اهتمامم در نگارش همواره در راستای ارتباط مستقیم بین ناخوداگاه و قلمم می باشد.پرتاب معانی از ذهنم ، از سینه ام به بیرون.دست هرمنوتیک از شعرم کوتاه باد!
مضامین ،مفاهیم، اصوات و موجودات در شعر من باید دارای حرکت کاتوره ای باشند.امیدم این است(این کاتوره ای را از تیرداد راد یاد گرفته ام)البته بگویم که فرمالیست نیستم ،من آزادانه شعر می گویم و تعهدی هم ندارم در کارهایم و صد البته رسالت اجتماعی نیز ندارم.
اما این شعر از دستم در رفته است.هر چند که تخلیه شده ام و به این هدف مهم دست یازیده ام.
نمی دانم چه شد که در آن فضای رومانتیک قرار گرفتم.شاید عاملش تبلیغی باشد که در جهان امروز از طریق موسیقی و رسانه ها درباره عشق می شود!و من که شخصیتم و طرز فکرم و جهانبینی ام اصالت ندارد تحت تاثیر قرار گرفته باشم
شاید از روی حسادت باشد ، حسادت به انسان های جفت،حسادت به شخصیت های عاشق فیلم های مورد علاقه ام.
خلق و خویم به تجرد و تنهایی علاقه بسیار دارد.دروغ نمی گویم ، دخترانی بوده اند که دوستشان می داشتم و یا می دارم.اما بی گمان،هرگز عاشق نبوده و نیستم.هرگز عاشقی نکرده ام و تصور جالبی نسبت به عشق نداشته و ندارم.
اما این شعر، این عاشقانه ،از دستم در رفته است و حالا هی دارم این کارم را توجیه می کنم.
فضای رومانتیک آن غروب مرا وادار کرده بود به نوشتن.دلتنگ و بی تاب بودم.از آن نوستالژی هایی که به سراغ آدم می آید و دهن آدم را سرویس می کند.این تصمیمی نبود که از قبل گرفته باشم.ابتدا با خودم کلنجار رفتم.عاشقانه ای بنویسم ولی معشوقی در کار نیست!چیز خنده داری می شود(این اشاره جالب را دوستی به من کرد)من نمی خواستم طنز بنویسم آن لحظه!
از طرفی کرمم گرفته بود که بفهمم: آیا در ناخوداگاهم به کسی فکر می کنم؟ و نیز می خواستم بدانم شیدایی امروزی ام چگونه است. و یا شاید می خواستم آرشیو شعری ام کامل شود!
به احتمال زیاد ، عشق مرحله افراطی دوست داشتن است.مرحله بیماری آن.مرحله سادومازوخیسمی آن.
همانطور که فروید بیمارانش را در روانکاوی اش به سخن گفتن آزاد وا می داشت ،آزادانه شروع به نوشتن کردم0همیشه همین کار را می کنم و نوشته هایم به خوبی قابل روانکاوی اند(این را از صابر بهرامیان یاد گرفته ام)در مورد این شعر هم همین کار را کردم و نتیجه اش اینی شد که می بینید.
البته لازم است که بگویم که در آن دست برده ام و اشاراتش را خفیف تر کرده ام.مانند همیشه این شعر را به سرعت نوشتم.سپس آن را خواندم ودر آن به دنبال "تو" گشتم.به وضوح مشخص شد که این "تو" در دنیایم در زندگیم کیست!کمی ترسیدم. به شعر دست بردم و تغییراتی اندک در آن دادم تا قابل عرضه باشد!!!بدون شک حضور او به شعرم قوام داده است .شعرم با حضورش جاندار شده است.ادعا می کنم در دنیای 24 سالگی ام او تنها کسی است که لایق این عاشقانه است.اویی که عاشقش نیستم.
این شعر شاید عقب نشینی من در سبک باشد،شاید هم لازمه عاشقانه نوشتن این است.نمی دانم
اما خوشحالم که در عاشقانه ام هم در بعضی جاها دست از مسخره بازی برنداشته ام!
احمقانه ها،نوشتار صفرم،عاشقانه ها
یا علی!
وقتی خانه را جمع و جور می کنی
رفتنی های کوچه پس کوچه ای
کلوچه ای
پاشینه ای
پدیده ای در سرازیری خارش
رسانه ای که به سمت حیاط خلوت تکامل وا می شودی تو
مجاورت می کنی با نسناسی های تابستان
شامورتی می بازی با مخچه ام
لابد افکارت به ریکا آغشته شد
لابد هنوز بچه ام
با غریزه جهان پهلوان تختی
دلم می خواهد با دلت برود زیر رو تختی
جلویم را نگیر
می خواهم این عاشقانه احمقانه
این احمقانه عاشقانه
این باشد در شعرهایم
جلویم را ول کن
چشمانم به مدتی طولانی ،تا سرانگشتان تو گود رفته اند
چشمانم پیاده رفته اند
با خنده های نابرنگشتنی ات
با خنده های هندسی ات
با خنده های تصنیفی ات
آب معدنی تر از تو کیست؟
دستان کج و کوله ام به تو نگفته اند
در بوته های پنهانی گیلاس
درون فرش ستاره کویر
ماسیده ای به تمرکزم
با بی حوصلگی مزمنانه ات
با هندوانه ات
ماهیچه های ناموزون ایرانی ام را سنباده کن
غیر قانوناً
غیر شرعاً
میخ های ارغوانیتم
سر به زیر
همراه امواج اقیانوسی کبیر
با شست تو بسیار ها بوده ام
موقعی که به پهلو می خوانی ام
بانی ام
می لالایی ام
می خواهانی ام
من تو کف توام!
توی ناخوداگاهم را جمع و جور نمی کنی؟
جارو نمی کشی مرا؟
این موسیقی دامبالی و مجرد همیشگی
این همیشگی های درخواستی
این درخواستهای خوشه ای
با خوشه های خرم انگوری ات
آباد نمی شود شد
لطفا،سقطم بکنی چه می شود؟
گوهاشی ام بکنی چه می شود؟
از این شعر عقم گرفت
از سایر بازیگران ، به ترتیب حروف الفبا
نمرود !
چرا sms نمی زنی؟
