از سویی باخته ، با پیراهنی بافته، مردی ساخته ، با خود چه کرده است؟ کلام ها و نموری صورتش سراغ می گیرد از جبروتی منصور و فکرهای بالاتری تسخیر می سازد سرای ماهوی کوتاهت را.
چقدر یا چه کدام؟ از رویش بپرید ، من آتش گرفته ام.ننویسم؟ نگویم؟ تصور نکنم؟ تصورت از من، بوی سریال تلویزیونی می دهد.بوی هندسه نا اقلیدسی، بوی لب، و هر شبی لبی دارد هویدا ، و هر لبی، تبی دارد ناپیدا.
اگرچه کوششی با من کشتی می گیرد ما نسل اندر نسل آخوند و کشتی گیر بوده ایم.او امام زاده ای شده است محبوس و مغرور و گمراه.در پشت کوهی خاکش می کنند که به دشواری می شود مو های نکاشته اش را شانه زد.
جول و پلاست را روی گهواره ام پهن می کنی.صبر نمی کنی که بگویم صبر نمی کنی.همش می خواهی ماه را مورد تمسخر ادیان قرار بدهی و سال را مورد ضرب و جمع.بیا، وضویم را تو بگیر.غسلم را قفلم را و پستانکی که با علاقه و خلاقیت از تو بیاساخته ام و شعر هایی که بیاگفته ام را آنقدر با علاقه و عقلانیت بیازده ای که بهزیستی بردشان.
مامان! چرا هیچ وقت خوب نمی شوی؟
چرا بیست و یکم نمی آیی به ملاقات منیزیم؟
من زن هم بگیرم خوب نمی شوی
نماز هم بخوانم مسلمان هم بشوم خوب نمی شوی
خوب هستی و خوب نمی شوی
سیگار هم نکشم؟
ایها الناس!
من به مادرم رفته ام و هنوز بر نگشته ام
چه اشکالی دارد؟ ما هم آدمیم مامان! ما هم توی شعر کم می آوریم آقا
عقل من که به همه جا قد نمی دهد.ما بعضی وقتها می رویم و پشت سرمان را هم نگاه می کنیم.بعضی وقتها نگاه می کنیم. هی می رویم از اول تا آخر را می خوانیم.یک خورده برای خودمان کلاس قائل نمی شویم.
مخاطب عزیزم.می خواهم از موضع ضعف با تو صحبت کنم که مساوی باشیم . این را گفتم که به من توجه بیشتری داشته باشی،درنگ کنی و دلت برایم بسوزد.گریه کردم که مرا بیشتر ببینی .مرا از خودت ضعیف تر بدانی.گولت زدم چون من کما فی السابق آخر شب قوقولی قوقو قوقولی قوقو
من خروسی امام زاده هستم که شیوه خروس را در جفت گیری نمی ستاید.او به سبک درختان جفت می اندازد.به سبک درختان اتوبانی که نصف آخرشان توی زمین است و نصف این ورشان توی زمان.تابوی من تکرار است.از کرارت و شرارت پنهانم.دستی توی یک جنایت داشته ام و وقتی شعر می گوییم،احساس می کنم همه مخاطبانم کشیش هستند.
به نظر شما سرماخوردگی نویسنده این سطور در سطرهایش مستور است؟به نظر شما این سطور حاوی یک دستور است؟چرا عادت کردین به ساطور؟ چرا هیچی نفهمیدند از نوشته هات؟ از این واضح تر؟ از این مشکوک تر؟ از این پیچیده تر؟چرا عادت کردین به نوشته هاش؟ماهی چند روز به من عادت داری؟ماهی چند بار ماهی می خوری؟ماهیچه چی؟ می خوری؟ نمی خوری؟ چی؟ چی می گی نمی شنوم.چی؟بلندتر بگو.یه خورده دیگه... یه خورده دیگه... بلندتر... خوبه،حالا کامل و واضح حرفاتو دارم نمی شنوم،چی می گی؟
می خواهی یک جوری بنویسد که وقتی خواندیش،فکر کنی از او زرنگتری؟کور خوندی ، یعنی:
- یک کلمه که از سه حرف کاف، واو ، ر بود را خواندی
- چشمانت کور بود و مطلبی را خواندی
- این کلمه کور نبود. مثلا کار یا چیز جالب دیگری بود و آن را کور خواندی
- خوند یک پسوند است که بعد از حروف و کلمات می آید.مانند آخوند،امام زاده،سه شنبه بازار،ملا صدرا
قبول دارم ، آن دومیه یک مقدار ناجالب است و به خاطر همین دارم گریه می کنم.ولی در طول این نوشته حتی یک قطره اشک از چشمان کورم نیامد.یک قطره که معنای گریه بدهد ندارم که بیاید بیرون.به خاطر همین دارم گریه می کنم.
توی من گریه می کند و بیرون من می خندد.اما آنکه می خنداند شما را توی من است. و آنکه می گریاند مرا،توی شمایان نیست. و بیرون شما می خنداند بیرون مرا.شما دوستان من که تو و بیرونتان می خنداند دوستمان را.شما دوستان من که می دوستانید توی خنده مرا.دوستتان داریم.
حالا از سر دوستی ، بزن به دستم، دوستم کن با خیار،کلم بروکلی، کاهو فرانسوی، آووکادو،خورشت فسنجون، پلاک ۶،برسد به دست محمود احمدی نژاد.
۱ - عاصف :خوبی اش این است که صدایت در گوشم است و در واقع با صدای خودت شعرت را می خوانم.
راستی در مجله ی گوهران مطلبی در مورد پست مدرنیسم خواندم که نگاهی انتقادی داشت و البته که من هم خوشم آمد. هرچند من تو را و شعرت را دوست دارم. شاید هم شعرت را دوست دارم چونکه خودت را دوست دارم و البته که این بد است. شاید باید با شعرت برخورد جدی تری بکنم و آنرا جدا از تو به حساب آورم.
هرچند که دلیل این هم باز خود تو باشی.
پاسخ به عاصف:
عاصف لطفا شعرم را از من جدا ندان.این منم که می گویم شعر.این منم اون ساده دل ساده دل ساده دل آها بیا آها برو ، برو برو... من هم تو را و بعضی وقتها هم شعر تو را دوست می دارم
۱.۵ - ایوب:نمدتم صمد!
پاسخ به ایوب: صمدتم نمد!
۱.۷۵ - پاسخ به بانش بچه:
همه چیم یار یار قربونتم وای وای غیر تفنگم.هر کسی باشه تو خط دلدارم باهاش می جنگم.
۲- ابتدا سوالات نصیحتی :
آقای محترم سلام ...
چند تا سئوال فی البداهه دارم ...
1 - آیا نوشته هایت را شعر می دانی ؟ و آیا درست تصور می کنم که آنان را پست مدرن می دانی ؟ اگر یک تعریفی از شعر و پست مدرن برایم ارائه کنی ممنون میشم .
2 - تفاوت نوشته هایت با اراجیف ( تنها نظر به معنادار نبودن در نگاه اول ) و پرت و پلاهای مجانین ! و چند دیوانه ای که اتفاقاَ خوب می شناسمشان در چیست ؟ ( سئوالاتم جدی تر از آنی ست که با آن حالت داری می خوانی شان ! مرتیکه )
3 - چرا نوشته هایت را در وبلاگ می گذاری ؟
4 - به هم ریخته گی و عدم انسجام و ارتباط معنایی و بیانی نوشته هایت را چقدر ناشی از محیط و جامعه ات می دانی ؟ چقدر از این سبک نوشتاری ات را قائم به ذات می دانی ؟ خیزشی درونی ست یا عکس العملی بیرونی ؟
5 - راستی تو از آبان 84 تا مرداد 85 فقط یه شعر گفتی .. چرا ؟ چی شده بود ؟
6 - راستی من مدتیه فکر می کنم در تعاریف به جای اینکه بگم چی باید باشه بهتره بگم از نظر من چی نباشه بهتره !! اعتماد به نفسم رو از دست دادم یعنی ؟ نه بعیده ! چه ربطی داشت ؟ کاش منم مثل تو در گفتن حرفهای در ظاهر تکراری و بی ربط ! اینقدر دچار عذاب وجدان نمی شدم ! ولی خب هر چه باشه پاچه خواریتو نمی کنم تا برام نظر بذاری !! من اگه دوستت دارم دلیلشو تو حس می کنی .. می فهمی .. مال همین چند روز هم نبوده و نیست .. به میزان بده و بستان هامونم ربطی نداره !!
انتها پاسخ به نصیحتی:
۱ - برای من دیگر مهم نیست که نوشته هایم شعر باشد یا نباشد.برای من مهم نیست که پست مدرن باشد یا نباشد.شعر پست مدرن یعنی گوزیدن در یک مهمانی در حضور یک جمع بسیار متشخص و موجه.یعنی اینکه شما از طریق گوز احساسات ، عصبانیت ها، دغدغه های فکری و عقده های خود را با بوهای متنوع به بیرون پرتاب و خود را تخلیه کنید.
۲- نوشته های من دقیقا شامل اراجیف و خزعبلات یک انسان اسکیزوفرنیک می باشد.پرت و پلا می گویم و وقتی می نویسم عقل سالمی ندارم.
۳- برای جلب توجه و تخلیه عقده ها و اعلام کنم که زنده هستم یا برای سرگرمی تفریح و بازی کردن با کلمات و مخاطب. می خواهم بگویم موجود برتری هستم از تو
۴- بدون تاثیر از جامعه نمی نویسم.بدون جامعه بدون حضور انسانهای دیگر بسیار برایم زندگی سخت و غیر قابل تحمل است.بیشتر عکس العملی بیرونی و خیزشی درونی است تا خیزشی بیرونی و عکس العملی درونی
۵ - یک شعر به تاریخ ۲۰/۱۲/۸۴ گفتم.چشمت کور بود ندیدی؟
۶ - چون احساس کردم سوال شماره شش به صورت اسکیزوفرنیک پرسیده شد نیازی به پاسخ اسکیزوفرنیک می بینم.و آن هم این است که من هم تو را دوست دارم
۳ - پاسخ به کامی،ابتدا سوال کامی:
نظرات طرفدارات خيلي باحاله.من اگه از اين طرفدارها داشتم مي رفتم رييس جمهور مي شدم. چون همونجوري كه الان براي احمذي نژاد نظر مي دن براي منم نظر مي دادن.ولي فكر كنم جديدا يه حس سادو ماليخوزيستي در اشعارت وجود داره؟ نه؟ اگه توهم نفهميدي اين حس چجور حسيه اشكال نداره.همين الان از ... درآوردمش.
