تبليغاتX
نی زار جویده ام؛ ضابطه مندیده ام - ناله ها ، غر غر اول
اینجا یک سری حروف از کله ام می پرد بیرون!

 

 

این موسم نامهربان زمستان گویا نیست

یک موسم نامهربان دیگر می خواهم

در پهنه لابد لیوان، لالم

لول لولم اما حالم، قالم قل قل می کند

دستانم گل می کند

در کوچه های یک سرباز، مولتی ویتامین غریبه است

و سرباز یک عریضه است

به مقام جنایت

که از قالب خویش کوچکتر می شود

و اوقاتی که به سر نمی دهد لبریز است

محل خدمت این سرباز ، معمولا تبریز است

در این حکایت

سیگار جوابگوی سوالات من نبود

دیگر نبود

نخی که به آتش بفشانم

تنی که به آبش بفشانم

معرکه بگیرم

شاعر دوست دارد زنجیر پاره کند

بنابر این ، مرخصی تشویقی می گیرد می رود آخر صف

سوار بر ببری می شوم به سوی جنوب

با حداکثر سرعت مجاز

در بغض مشوش یک غروب

دیگر گناه نمی کنم، نه

آینه بغل را نگاه نمی کنم، نه

عربده کنان شعری می گویم

که از قالب من سوسول تر باشد

 که اندیشه هایش از من گوگول تر باشد

خجالت می کشد دوباره می رود آخر صف

ایستاده یا لخت باشم؟

یا ضمخت باشم؟ سفت

حالا زمان آن رسیده است که بگویم:

معذرت می خواهم

داری؟

منزلت می خواهم

داری؟

قلوه می خواهم

دل می خواهم

یک سری چیزهای شل و ول می خواهم

اینجوری در فرسایش خودم می سلفم

می لاسم با رودخانه بزرگ مجوسی ام

به نهایتی می اندیشم در مراسم منظم عروسی ام

قلب نتپیده مراد بود

تپیده است دلم

تپه است دلم

جیره قندمان، روزی یک حبه است دلم

آخر صف

این پیغامی به من می کوبد

پارویی به دست می گیرد

و برفهایم را می روبد

این می گوید:

" می دانم ،                   - مطمئنم که نمی داند

 در جمودی که به اسارت خویش کافته ای

نوجوان می مانی

دریچه هایی را برای تنفس وام می گیری که سود بالایی ندارد

جایی که باید می شتافتی، شتافته ای

جایی که نباید می شتافتی هم شتافته ای

و یه جورایی در بعضی موارد ریده ای"

این کوتاهترین آرزوی من بود

روزهایی که برنمی خیزد را گداخته ام

شب هایی که سربلند ، گوشه آسایشگاه

کنار بخاری ، شرمنده ، کوتاه

هر روز با تو باشم را      هر روز با تو پاشم را     با تو جاشم را  در این وسوسه را  در این تخت را

زمزمه کرده ام

من ، به تنهایی خودم را ساخته ام

نتهایی را به باخ باخته ام

از ریشه تا شاخ

پیش دوستانم نالیده ام

همیشه با داشته های خودم بالیده ام

تا شدم این

تنی که دنبال تلنباری پرونده بود

تن بنده بود

که در آخر صف بود

اکنون ، فردی را در بر می گرفت که آسوده نبود

بدین سان اجاره نشین چشمهایی می شوی که آلوده نبود

هرگز آلوده نبود

بستنی بود اما فالوده نبود

و غمت اشائه خوشبختی دیگران است

اشاره به دوردست ها کن

اشاره به دوردست ها کن

اون دور دورا رو نشون بده

اون دور دورا رو نشونم بده      

سرش سرما نمی خورد

بگذار خوب تماشایت کند

مردی که خنده های تو را زیر پا گذاشته است

همیشه کلاهش را جایی جا گذاشته است.

بهمن ۸۶

 

 

نوشته شده توسط آبراهام در ساعت 20:37 | لینک  |